ابن خلدون ( مترجم : آيتى )

431

تاريخ ابن خلدون ( فارسي )

قبر شافعى رفته است . شاور نيز راهى قبر شافعى شد . صلاح الدين و جورديك نيز با او همراه شدند تا به ديدار اسد الدين روند . در راه شاور را فروگرفتند و خبر به اسد الدين دادند . چون خليفه العاضد لدين اللّه بشنيد كسانى را نزد اسد الدين فرستاد تا شاور را بكشد . اسد الدين نيز سر شاور را برايش فرستاد . خليفه فرمان تاراج خانه‌هاى شاور را داد و مردم هر چه بود به غارت بردند . پس از قتل شاور ، اسد الدين به قصر العاضد آمد . خليفه او را خلعت وزارت داد و به الملك المنصور و امير الجيوش ملقب كرد . سپس منشور خليفه به انشاى قاضى الفاضل بيسانى از قصر خلافت بيرون آمد و خليفه به خط خود بر آن رقم زد كه « اين فرمانى است به وزارت و كس را تاكنون چنين فرمانى نبوده است . پس كارى را كه خدا و امير المؤمنين تو را شايستهء آن ديده‌اند به عهده بگيرد و از آنجا كه خدا راههاى رستگارى را به روى تو گشوده است حجت خود را بر تو تمام كرده است . منشور امير المؤمنين به نيرومندى بگير و دامنكشان بخرام و بر خود ببال زيرا به خدمت فرزند پيامبر ، مكرم و عزيز شده‌اى و راه خدمت به امير المؤمنين راه رستگارى تو است . در آن راه قدم بردار . چون سوگندى خورديد و پيمانى بستيد آن سوگند و پيمان را پس از استوار كردن مشكنيد . شما خدا را در كارها كفيل خود قرار داده‌ايد » . آنگاه اسد الدين سواره به سراى وزارت رفت . اين سراى پيش از اين از آن شاور بود . اسد الدين به امر و نهى پرداخت و عمال خويش به اطراف فرستاد و بلاد را به سپاهيان اقطاع داد . مردم مصر ايمن شدند و به شهرهاى خود بازگشتند و شهرها را مرمت و آبادان كرد . آنگاه جريان امر را بتفصيل براى نورالدين محمود بنوشت و از سوى او نيز مأمور انجام امور گرديد . پس بر العاضد لدين اللّه وارد شد و جوهر ، كه در آن روزگار بزرگترين درباريان خليفه بود از جانب خليفه سخن گفت و گفت كه « مولاى ما مىگويد كه از همان آغاز ورودت به مصر ما تو را برگزيديم و بركشيديم و تو خود اين را نيك مىدانى . ما يقين كرده‌ايم كه خداى تعالى تو را براى ما ذخيره كرده است تا به نيروى تو بر دشمنانمان نصرت يابيم . » اسد الدين نيز سوگند خورد كه همواره نيكخواه خليفه باشد و در ترويج دولت او بكوشد . سپس بار ديگر از جانب العاضد لدين اللّه گفت « همه كارها چه اندك و چه بسيار به دست تو است » و خلعتها را تجديد كردند . اسد الدين جليس عبد القوى را كه قاضى القضاة و داعى الدعاة بود آزاد و از او به نيكى ياد كرد و از ويژگان خويش قرارداد . اما الكامل پسر شاور با برادران به قصر داخل شد تا به او پناه برد ، و اين پايان زندگى او بود . چون اسد الدين شنيد كه او پدر را از دستگيريش منع كرده است ، از كشتن وى سخت اندوهناك شد . آرى هر كس پى عمل خود مىرود . و اللّه تعالى اعلم .